بازپس
بسمه تعالي
نام داستان :بازپس
بازصداي ناله هاي خاله جان خواب ازچشم همه گرفته است،پوستش آنقدرزردشده كه انگارزردچوبه آبكرده زده به صورتش.زردي به سفيدي چشمانش هم رسيده است . مي گوينديرقان گرفته،واگيردارد .شانه كه به موهايش مي كشدتارهاي سفيد لابه لاي موهايش سن اورابيشتر ازچهل سال نشان مي دهد.
صبح زودكه روي پشت بام هاونوك برگ درخت هاي بلندباآفتاب كم رنگي براق مي شود هاجر چادرخاله جان راروي سرانداخته وازخانه مي زندبيرون ،براي گرفتن چندتانان به نانوايي آن طرف رودخانه هواي آن وقت صبح پراز بوي رودخانه وماهي است ازنانهاي تلنبارشده روي ميزچوبي بخاربه بالا كشيده است.
ننه كه بيشترازهشتاد برف راگذرانده باقامتي كماني وموهايي حناي رنگ كه اززيرروسري سفيدوچادرگلدارش بيرون زده باصداي لخ لخ دم پاييهايش سكوت فضا ي صبح را مي شكند .هاجر خم مي شودتاصورتش را ببيند وازاو داروي گياهي كه بشود بيماري خاله جان رامداوا كردمي خواهد ننه بادستي كه خوب به فرمانش نيست عصا وبادست ديگرش نانها وچادرش رانگه داشته وباهم به خانه مي روند .براي ورود به خانه بايدازچند پله سنگي پايين بروي پله آخرچسبيده به دالاني كم عرض كه درتاريكي رقيقي فرو رفته وبوي چيزقاطي است ،بوي نم ،بوي جوشانده ،بوي زهم ماهي درتاريكي وسكوت آن فضاي كهنه نور كم رنگي از انتهاي دالان از يك پنجره به درون پاشيده و چيزها به سختي ديده ميشود . هنوز دالان تمام نشده در سمت راست اتاقي ديده مي شود كه فضاي آنجا تاريك تر از بيرون است . از راهرو كه ميزني بيرون چادر ديواري كوچكي است كه به حياط خلوت شباهت دارد در گوشه چار ديواري مستراح دهان باز كرده . هاجر از بوي تند ادرار چهره اش در هم رفته با پر روسري اش دماغش را مي گيرد . ننه با پاي عصا كليد برق را فشار مي دهد . در روشنايي اتاق ظرف شيشه اي روي دولابچه اي كشو دار است تا نيمه آب دارد و بچه ماهي هايي در آن هستند كه اندازه شان از دو بند انگشت بيشتر نيست و حركاتش را در آن فضاي محدود تكرار مي كنند تاقچه پر از ظرفهاي كوچگ و بزرگ دارو است . از كاسه جوشانده گرفته تا گل گاو زبان ، عناب و سركه كهنه و ...
هاجر از ديدن عنكبوتي كه با تار خود از سقف تير چوبي جلوي چشمش آويزان مي شود خشكش مي زند كه با صداي نيم نفس ننه مي نشيند روي گليم پاره اي كه بوي نا مي دهد .
حالا كه ننه نشسته هاجر همه اجزاي صورتش گوشه چشمها ، لبها، حتي نوك بينيش را كه پايين ريخته و چشمان كوچكش را هم سرمه كشيده مي بيند و مي پرسد : ننه جان اين همه داروي گياهي رو از كجا آوردي ؟اين... اين ماهي ها ؟ ننه با صدايي مثل مچاله كردن كاغذ مي گويد:
نصف عمرم رو صرف جمع و خشك كردن گياهان دارويي كردم وبچه ها ماهيها رو از همين رودخانه گرفتم و بعد بلند مي شود و ميرود سر ظرف ماهي ها و چند تا از آنها را با توري گرفته وداخل كيسه پلاستيكي با كمي آب مي ريزد و به هاجر ميدهد و با همان صداي خش دار و لرزان مي گويد: پنج تا ! فهميدي ؟... پنج تا از بچه ماهي ها را بنداز تو گلوي خاله جانت تاحالش خوب شود .
-اما ننه اينا بچه ماهي اند خيلي كوچكند و ننه انگار منتظر دوتا گوش است كه با حرف هايش خودش را از دست غم سنگيني رها كند . با نگاهي عميق و با حسرت به ماهي هاي دوبند انگشتي و به تور ماهي گيري كه از ميخ روي ديوار آويزان است خيره مي شود اشك در چشمانش جمع مي شود و صورتش را خيس مي كند .
با پشت دست چروكيده اش آنها را از صورتش پاك كرده و آهي از ته دل مي كشد با اينكه هاجر با ننه فاصله سني زيادي دارد اما با او همدلي مي كند زيرا غم تنهايي عميقي درنگاهش مي بيند .
همه چي داشتم همه چي ! شوهرم ، پسرم ، خونه ... زندگي ...!
اما رودخانه و با (گريه ادامه ميد هد ...!
اون شب ، اون شب لعنتي آب خيلي بالا اومده بود به تلاطم از تكه هاي آبش بيرون مي اومد و دوباره بر ميشگت به رودخانه ، كه انگار دستي از توي آب اون دوتا رو از كنار رودخانه از جا كند و با خود برد. من دست و پا چه شده بودم . جيغ مي كشيدم . اما نه آب نه شوهرنه پسر و نه هيچ كس ديگه صدام رو نشنيد انگار صدام داخل صداي آب گم شد . ترسيده بودم . اونا مثل پركاه تو چنگ آب بودند و بعد دوباره و بي رحمانه اون آب زياد خودش رو به خونه ام رسوند و همه زار و زند گيم را شست و با خود برد .
و هنوز كه هنوزه به راه خود ميره و هميشه وجود بچه هاشو به رخ من مي كشه .
هاجر با كيسه ماهي و نانها زيربغلش از خانه ننه پا كشيده بيرون
آن مقدار آفتاب يك ساعت پيش پشت چند تكه.
ابركبود قايم شده باد ملايمي لبه چادرش راتكان مي دهد ودسته اي ازموهايش راروي پيشانيش مي ريزد .بادآرام پاييزي باسرشاخه هاي بيدبازي مي كند.چندباركيسه ماهي هارا به طرف رودخانه كج كرده كه آنهارابه آب برگرداندامهبازبه يادخاله جان مي افتدومنصرف مي شودباتعجب به بالا آمدن آب رودخانه در آن وقت سال نگاه كرده وماهيهاي كوچك وبزرگ به تفي كه داخل آب مي اندازد نزديك شده وبعد يك هودرمي روند باخود مي گويد :اگرماهيهاتف رابخورندومريض شوند رودخانه مراهم نفرين مي كند!انگارتصويركودكيش راداخل آب مي بيندصورتش بابالا آمدن وپايين رفتن آب تغييرشكل مي دهد روبه آسمان مي كند كه يكي دو تا وچندقطره باران روي صورتش مي چكدوبيشتروبيشترمي شود.
ماهي هاوبچه ماهي هابابالاآمدن آب خودرابالاكشيده وبه حبابهاي باران توك مي زنند وپسرك ماهيگير كه بچه ماهيهادوبندانگشتي رازنده زنده مي گيرد .
هواي اتاق آنقدرسردنيست اماخاله جان داردمي لرزدهاجرصدايش مي زند.هرم داغي نفسش به صورتش مي زندگونه به گردنش انگاردارد مي سوزد.
تنش گٌله آتش شده است .يك ماهي مي شودروي جا خوابيده وناله مي كند
هاجردركيسه ماهيهارابازكرده وخاله جان راصدامي زند.
-خاله جان عزيزم آرام باش وبگذار اين بچه ماهي هارابندازم تودهنت !
ولي اوباغيض نگاهش مي كند... نگاهش مي كندوبعدسرمي خوردزيرلحاف ونفسهاي صدادار مي كشد.مادرلاي لنگه هاي دراتاق رابازكرده داخل مي شودوازآب كتري درحال جوش روي قوري مي گيرد خاله جان چاي خيلي دوست داردهاجرلحاف راازروي اوپس مي زندوخاله جان رابغل گرفته وازجامي كشدبيرون تاباچاي ماهيهارابه اوبخوراند.
استكان چاي راجلوي دهانش مي گيردتادهان بازمي كنددوتاماهي وبعددوتاي ديگروكمي چاي وبعديكي ديگرازبچه ماهيهارامي اندازد داخل دهانش.تامي خواهدآنهارامزه مزه كندبچه ماهي هاي دوبندانگشتي سرمي خورندته حلقش لبه استكان رامك مي زند.ازبرخورددندانهاي جلو آمده اش بالبه استكان تق صدامي دهد . چاي را خورده ولبان پوسته پوسته اش جان تازه اي مي گيرد قطره هاي درشت باران باشدت ورگباري مي بارد كه وقتي اينطوري مي بارد سيل راه مي افتد. هاجرازشيشه بخارگرفته بيرون رانگاه مي كندآب روي كف حياط راه افتاده است.
بوي نخودپخته آبگوشت مادرفضاي خانه راپركرده كه با بوي چاي دم كشيده قاطي مي شود.
قامت پدر درچارچوب درجاي مي گيرد . سياهي شب اوراازپشت درخود گرفته وموهاي حلقه اي اش زيرباران خيس وصاف شده ريخته دورسرش وپاچه شلوارش كه تازانو خيس شده رنگ تيره اش گلهاي چسبيده به آن رامشخص مي كند . ازوضعيت طغيان رودخانه شكايت مي كند.وصدايش برشي است برصداي باران :
مگرخدابه فريادمون برسه بادافتاده زيرطاق پل وصدا مي ده- ترس رابه جان آدم ميريزه بوي تلخ شاخه هاي جداشده درختان بابوي زهم ماهي دماغ رومي خارونه.
ومي گويد : بايدنماز آيات خواند وخودش وضوع گرفته وشروع به خواندن مي كند : الله اكبر...ازآهنگ صدايش آدم بيدارمي شودوبعد 5باربه ركوع ميرود.
سروصداي مردم از كوچه پشت خانه شنيده مي شود تب خاله جان بالا رفته رگ ضخيم گردنش تندتند بالا وپايين مي رود.مادرزيرلب بادعاوگريه نفرين هم مي كند .
الهي خيرنبينه اونكه بچه ماهيارواز رودخونه ميگيره وبه خوردمردم ميده –دنيادارمكافاته الهي به قربون حكمتت كه خودت جزاشون ميدي-صداي لرزانش دراشكهايش حل مي شود.
بخاركتري روي چراغ ازلوله جدا شده درفضامحومي شود.انگارصداي مادر وجدان همه است كه شكل گرفته ودرفضاي دربسته اتاق طنين انداخته وهمه رامي لرزاند.
صداي برخوردسيلاب به پشت ديوارخانه به تركيدن بمب مي ماند كه صداي جيغ وفرياد مردم رادرخودمي گيرد .
خاله جان تنه اش راازجامي كشدبيرون .داغي تنش مثل لوله چراغ شده هذيان مي گويد((اومده بچه هاشوپس بگيره ))
خانه مي لرزدوقوري چاي ازروي كتري مي افتد روي فرش وچاي آن به صورت خاله جان پاشيده كه فريادش به هوا ميرود.
آب كتري همچنان مي جوشد،صداي فرياد مردم باصداي طغيان آب يكي شده ولپرهاي آب داغ از كتري به بيرون مي پرد .
بوي آب،بوي سيل ،حتي ازشكاف هاي ريزديوار و ازدرخانه به داخل خزيده ودماغ راپرمي كند .
فضاي نصفه شب مثل بختك برروي رودخانه افتاده وآن راآرام مي كند
زردي صورت خاله جان درتاولهاوسيب زميني رنده شده گم مي شود.
ازهمان اول شب فكرحرفهاي ننه –فضاي خانه اش وسرنوشت بچه ماهي هاي دوبندانگشتي مثل كنه چسبيده به ذهن هاجر.
-هنوزسپيده سرنزده باشتاب رختخواب رارهاكرده وازپنجره حياط رانگاه مي كند.اثري از آبهاي كف حياط نيست . هوا تاريك روشن شده كمي صبرمي كندتاتيغه هاي نورخورشيد از لابه لاي شاخه هاي درختان به داخل حياط بتابد چادرراروي سرانداخته از خانه مي زندبيرون –خنكي آب-روخانه لرزه به تنش مي اندازد .دندانهايش راروي هم فشرده وهواراازلاي آنهابه داخل دهانش مي كشاند.
جلوي خانه ننه گوسفندي مرده بجامانده-انگارنظرقرباني كرده اند امانه خون دارد ونه بريدگي.
هواي مرطوب خانه ننه پر ازبوي كاه گل خيس خورده است .ديدن ننه دررختخواب چرك وآشفته باآن اندام خميده وپاهاي كوتاهش مثل علامت سوال شده ودندانهاي زرد ويك درميانش چندش آور ...نگاه مرده اش مثل وزغ به ديوار ميخ شده است.لباس خيس وازدرو ديوار خانه آب ميچكد. ظرف ماهيهااز روي دو لابچه روي گليم پاره ي كف اتاق افتاده وبچه ماهيهاي دوبندانگشتي همه جا پخش وپلا هستند وازدهان باز وحالت لبهاي آنها مي شود فهميدكه ساعتها براي آب له له زده وآب ... آب راتكراركرده اند.كتري خالي را اززمين برداشته وروي طاقچه مي گذارد . عنكبوتهاتارخودراجمع كرده مثل آدامس جويده شده به سقف اتاق چسبيده وشاهدصامت اين ماجرايند.هاجرهمه اينها رادرخانه ننه جا مي گذارد .تمام محله راانگارسروته كرده اند .فرشها وزيلوهاراازپشت بامها آويزان كرده ولباسهاورختخواب هاكه آب ازآنها مي چكد روي طارمي ها جلوي آفتاب پهن شده اند.
جلوي هرخانه مثل كندوي زنبورهافقط وز و وز هست وزنجموره وگريه .
كيسه هاي آردخميرشده رانانوابيرون از دكان گذاشته وباچهره اي مثل آدمهاي عزاداردركنار آنها ماتم زده.
هاجربيشترازده باردرگل وشل ليز مي خورد تابه خانه برود .
رودخانه آرام شده انگار آبش راكشيده اند.به راه خود ادامه داده وبي صداانگاربي گناه .
آفتاب كم جان پاييزي كف حياط پهن است . خاله جان حالش خوب شده آبي دويده زير پوستش وبه گونه هايش رنگي آمده خوب حرف مي زند اماشيرين عقل شده يازيادي حرف
مي زند يا زيادي مي خندد.
چادركوتاهي سر مي كندوگدامانندسرك مي كشد به خانه همسايه ها وبه آنها مي گويد :شما هم ديديد كه بچه هاي رودخانه را به خوردم دادند؟رودخانه هم آبش راتف كرد به زار وزندگي مردم !حالا خوب شد ؟
شكم خاله جان يك هفته پس از خوردن بچه ماهيها ي دو بندانگشتي مثل خمير ور آمده كم حرف مي زند نشسته زانوهايش رابغل مي گيرد وبي بهانه گريه وبي علت غرغر مي كند كه يكهو از جايش بلند شده بنا مي كند به دويدن از خانه بيرون مي زند به طرف رودخانه، روي پل ايستاده وازروي نرده مثل لباس روي بند از كمربه طرف رودخانه خم مي شود وبا دهان باز عق زده وهرچه دردل و روده اش است به داخل رودخانه مي ريزد .
