تبليغاتX
داستان ونقد داستان

داستان ونقد داستان

داستان کوتاه و نقد

بازپس

بسمه تعالي

نام داستان :بازپس

بازصداي ناله هاي خاله جان خواب ازچشم همه گرفته است،پوستش آنقدرزردشده كه انگارزردچوبه آبكرده زده به صورتش.زردي  به سفيدي چشمانش هم رسيده است .  مي گوينديرقان گرفته،واگيردارد .شانه كه به موهايش مي كشدتارهاي سفيد لابه لاي موهايش سن اورابيشتر ازچهل سال نشان مي دهد.

صبح زودكه روي پشت بام هاونوك برگ درخت هاي بلندباآفتاب كم رنگي براق مي شود هاجر چادرخاله جان راروي سرانداخته وازخانه  مي زندبيرون  ،براي گرفتن چندتانان به نانوايي آن طرف رودخانه هواي آن وقت صبح پراز بوي رودخانه وماهي است ازنانهاي تلنبارشده روي ميزچوبي بخاربه بالا كشيده است.

ننه كه بيشترازهشتاد برف راگذرانده باقامتي  كماني وموهايي حناي رنگ كه اززيرروسري     سفيدوچادرگلدارش بيرون زده باصداي لخ لخ دم پاييهايش سكوت فضا ي صبح را  مي شكند .هاجر خم مي شودتاصورتش را ببيند وازاو داروي گياهي كه بشود بيماري خاله جان رامداوا كردمي خواهد ننه بادستي كه خوب به فرمانش  نيست عصا وبادست ديگرش نانها وچادرش رانگه داشته وباهم به خانه مي روند .براي ورود به خانه بايدازچند پله سنگي پايين بروي پله آخرچسبيده به دالاني كم عرض كه درتاريكي رقيقي فرو رفته وبوي چيزقاطي است ،بوي نم ،بوي جوشانده ،بوي زهم ماهي درتاريكي وسكوت آن فضاي  كهنه نور كم رنگي از انتهاي دالان از يك پنجره به درون پاشيده و چيزها به سختي ديده ميشود . هنوز دالان تمام نشده در سمت راست اتاقي ديده مي شود كه فضاي آنجا تاريك تر از بيرون است . از راهرو كه ميزني بيرون چادر ديواري كوچكي است كه به حياط خلوت شباهت دارد در گوشه چار ديواري مستراح دهان باز كرده . هاجر از بوي تند ادرار چهره اش در هم رفته با پر روسري اش دماغش را مي گيرد . ننه با پاي عصا كليد برق را فشار مي دهد . در روشنايي اتاق ظرف شيشه اي روي دولابچه اي كشو دار است تا نيمه آب دارد و بچه ماهي هايي در آن هستند كه اندازه شان از دو بند انگشت بيشتر نيست و حركاتش را در آن فضاي محدود تكرار مي كنند تاقچه پر از ظرفهاي كوچگ و بزرگ دارو است . از كاسه جوشانده گرفته تا گل گاو زبان ، عناب و سركه كهنه و ...

هاجر از ديدن عنكبوتي كه با تار خود از سقف تير چوبي جلوي چشمش آويزان مي شود خشكش مي زند كه با صداي نيم نفس  ننه مي نشيند روي گليم پاره اي كه بوي نا مي دهد .

حالا كه ننه نشسته هاجر همه اجزاي صورتش گوشه چشمها ، لبها، حتي نوك بينيش را كه پايين ريخته و چشمان كوچكش را هم سرمه كشيده مي بيند و مي پرسد : ننه جان اين همه داروي گياهي رو از كجا آوردي ؟اين... اين ماهي ها ؟ ننه با صدايي مثل مچاله كردن كاغذ مي گويد:

نصف عمرم رو صرف جمع و خشك كردن گياهان دارويي كردم  وبچه ها ماهيها رو از همين رودخانه گرفتم و بعد بلند مي شود و ميرود سر ظرف ماهي ها و چند تا از آنها را با توري گرفته وداخل كيسه پلاستيكي با كمي آب مي ريزد و به هاجر ميدهد و با همان صداي خش دار و لرزان مي گويد: پنج تا ! فهميدي ؟... پنج تا از بچه ماهي ها را بنداز تو گلوي خاله جانت تاحالش خوب شود .

-اما ننه اينا بچه ماهي اند خيلي كوچكند و ننه انگار منتظر دوتا گوش است كه با حرف هايش خودش را از دست غم سنگيني رها كند . با نگاهي عميق و با حسرت به ماهي هاي دوبند انگشتي و به تور ماهي گيري كه از ميخ روي ديوار آويزان است خيره مي شود اشك در چشمانش جمع مي شود و صورتش را خيس مي كند .

با  پشت دست چروكيده اش آنها را از صورتش پاك كرده و آهي از ته دل مي كشد با اينكه هاجر با ننه فاصله سني زيادي دارد اما با او همدلي مي كند زيرا غم تنهايي عميقي درنگاهش مي بيند .

همه چي داشتم همه چي ! شوهرم ، پسرم ، خونه ... زندگي ...!

اما رودخانه و با (گريه ادامه ميد هد ...!

اون شب ، اون شب لعنتي آب خيلي بالا اومده بود به تلاطم از تكه هاي آبش بيرون مي اومد و دوباره بر ميشگت به رودخانه ، كه انگار دستي از توي آب اون دوتا رو از كنار رودخانه از جا كند و با خود برد. من دست و پا چه شده بودم . جيغ مي كشيدم . اما نه آب نه شوهرنه پسر و نه هيچ كس ديگه صدام رو نشنيد انگار صدام داخل صداي آب گم شد . ترسيده بودم . اونا مثل پركاه تو چنگ آب بودند و بعد دوباره و بي رحمانه اون آب زياد خودش رو به خونه ام رسوند و همه زار و زند گيم را شست و با خود برد .

و هنوز كه هنوزه به راه خود ميره و هميشه وجود بچه هاشو به رخ من مي كشه .

هاجر با كيسه ماهي و نانها زيربغلش از خانه ننه پا كشيده بيرون

آن مقدار آفتاب يك ساعت پيش پشت چند تكه.

ابركبود قايم شده باد ملايمي لبه چادرش راتكان مي دهد ودسته اي ازموهايش راروي پيشانيش مي ريزد .بادآرام پاييزي باسرشاخه هاي بيدبازي مي كند.چندباركيسه ماهي هارا به طرف رودخانه كج كرده كه آنهارابه آب برگرداندامهبازبه يادخاله جان مي افتدومنصرف مي شودباتعجب به بالا آمدن آب رودخانه در آن وقت سال نگاه كرده وماهيهاي كوچك وبزرگ به تفي كه داخل آب مي اندازد نزديك شده وبعد يك هودرمي روند باخود مي گويد :اگرماهيهاتف رابخورندومريض شوند رودخانه مراهم نفرين مي كند!انگارتصويركودكيش راداخل آب مي بيندصورتش بابالا آمدن وپايين رفتن آب تغييرشكل مي دهد روبه آسمان مي كند كه يكي دو تا وچندقطره باران روي صورتش مي چكدوبيشتروبيشترمي شود.

ماهي هاوبچه ماهي هابابالاآمدن آب خودرابالاكشيده وبه حبابهاي باران توك مي زنند وپسرك ماهيگير كه بچه ماهيهادوبندانگشتي رازنده زنده مي گيرد .

هواي اتاق آنقدرسردنيست اماخاله جان داردمي لرزدهاجرصدايش مي زند.هرم داغي نفسش به صورتش مي زندگونه به گردنش انگاردارد مي سوزد.

تنش گٌله آتش شده است .يك ماهي مي شودروي جا خوابيده وناله مي كند

هاجردركيسه ماهيهارابازكرده وخاله جان راصدامي زند.

-خاله جان عزيزم آرام باش وبگذار اين بچه ماهي هارابندازم تودهنت   !

ولي اوباغيض نگاهش مي كند... نگاهش مي كندوبعدسرمي خوردزيرلحاف ونفسهاي صدادار  مي كشد.مادرلاي لنگه هاي دراتاق رابازكرده داخل مي شودوازآب كتري درحال جوش روي قوري مي گيرد خاله جان چاي خيلي دوست داردهاجرلحاف راازروي اوپس مي زندوخاله جان رابغل گرفته وازجامي كشدبيرون تاباچاي ماهيهارابه اوبخوراند.

استكان چاي راجلوي دهانش مي گيردتادهان بازمي كنددوتاماهي وبعددوتاي ديگروكمي چاي وبعديكي ديگرازبچه ماهيهارامي اندازد داخل دهانش.تامي خواهدآنهارامزه مزه كندبچه ماهي هاي دوبندانگشتي سرمي خورندته حلقش لبه استكان رامك مي زند.ازبرخورددندانهاي جلو  آمده  اش بالبه استكان تق صدامي دهد . چاي را  خورده ولبان پوسته پوسته اش جان تازه اي مي گيرد قطره هاي درشت باران باشدت ورگباري مي بارد كه وقتي اينطوري مي بارد سيل راه مي افتد. هاجرازشيشه بخارگرفته بيرون رانگاه مي كندآب روي كف حياط راه افتاده است.

بوي نخودپخته آبگوشت مادرفضاي خانه راپركرده كه با بوي چاي دم كشيده قاطي مي شود.

قامت پدر درچارچوب درجاي مي گيرد . سياهي شب اوراازپشت درخود گرفته وموهاي حلقه اي اش زيرباران خيس وصاف شده ريخته دورسرش وپاچه شلوارش كه تازانو خيس شده رنگ تيره اش گلهاي  چسبيده به آن رامشخص مي كند . ازوضعيت طغيان رودخانه شكايت مي كند.وصدايش برشي است برصداي باران :

مگرخدابه فريادمون برسه  بادافتاده زيرطاق پل وصدا مي ده- ترس رابه جان آدم ميريزه بوي تلخ شاخه هاي جداشده درختان بابوي زهم ماهي دماغ رومي خارونه.

ومي گويد : بايدنماز آيات خواند وخودش وضوع گرفته وشروع به خواندن مي كند : الله اكبر...ازآهنگ صدايش آدم بيدارمي شودوبعد 5باربه ركوع ميرود.

سروصداي مردم از كوچه پشت خانه شنيده مي شود تب خاله جان بالا رفته رگ ضخيم  گردنش تندتند بالا وپايين مي رود.مادرزيرلب بادعاوگريه نفرين هم مي كند .

الهي خيرنبينه اونكه بچه ماهيارواز رودخونه ميگيره وبه خوردمردم ميده دنيادارمكافاته الهي به قربون حكمتت كه خودت جزاشون ميدي-صداي لرزانش دراشكهايش حل مي شود.

بخاركتري روي چراغ ازلوله جدا شده درفضامحومي شود.انگارصداي مادر وجدان همه است كه شكل گرفته ودرفضاي دربسته اتاق طنين انداخته وهمه رامي لرزاند.

صداي برخوردسيلاب به پشت ديوارخانه به تركيدن بمب مي ماند كه صداي جيغ وفرياد مردم رادرخودمي گيرد .

خاله جان تنه اش راازجامي كشدبيرون .داغي تنش مثل لوله چراغ شده هذيان مي گويد((اومده بچه هاشوپس بگيره ))    

خانه مي لرزدوقوري چاي ازروي كتري مي افتد روي فرش وچاي آن به صورت خاله جان پاشيده كه فريادش به هوا ميرود.

آب كتري همچنان مي جوشد،صداي فرياد مردم باصداي طغيان آب يكي شده ولپرهاي آب داغ از كتري به بيرون مي پرد .

بوي آب،بوي سيل ،حتي ازشكاف هاي ريزديوار و ازدرخانه به داخل خزيده ودماغ راپرمي كند . 

فضاي نصفه شب مثل بختك برروي رودخانه افتاده وآن راآرام مي كند

زردي صورت خاله جان درتاولهاوسيب زميني رنده شده گم مي شود.

ازهمان اول شب فكرحرفهاي ننه فضاي خانه اش وسرنوشت بچه ماهي هاي دوبندانگشتي مثل كنه چسبيده به ذهن هاجر.

-هنوزسپيده سرنزده باشتاب رختخواب رارهاكرده وازپنجره حياط رانگاه مي كند.اثري از آبهاي كف حياط نيست . هوا تاريك روشن شده كمي صبرمي كندتاتيغه هاي نورخورشيد از لابه لاي شاخه هاي درختان به داخل حياط بتابد چادرراروي سرانداخته از خانه مي زندبيرون خنكي آب-روخانه لرزه به تنش مي اندازد .دندانهايش راروي هم فشرده وهواراازلاي آنهابه داخل دهانش مي كشاند.

جلوي خانه ننه گوسفندي مرده بجامانده-انگارنظرقرباني كرده اند امانه خون دارد ونه بريدگي.

هواي مرطوب خانه ننه پر ازبوي كاه گل خيس خورده است .ديدن ننه دررختخواب چرك وآشفته باآن اندام خميده وپاهاي كوتاهش مثل علامت سوال شده ودندانهاي زرد ويك درميانش چندش آور ...نگاه مرده اش مثل وزغ به ديوار ميخ شده است.لباس خيس وازدرو ديوار خانه آب ميچكد. ظرف ماهيهااز روي دو لابچه روي گليم پاره ي كف اتاق افتاده وبچه ماهيهاي دوبندانگشتي همه جا پخش وپلا هستند وازدهان باز وحالت لبهاي آنها مي شود فهميدكه ساعتها براي  آب له له زده وآب ... آب راتكراركرده اند.كتري خالي را اززمين برداشته وروي طاقچه  مي گذارد . عنكبوتهاتارخودراجمع كرده مثل آدامس جويده شده به سقف اتاق چسبيده وشاهدصامت اين ماجرايند.هاجرهمه اينها رادرخانه ننه جا مي گذارد .تمام محله راانگارسروته كرده اند .فرشها وزيلوهاراازپشت بامها آويزان كرده ولباسهاورختخواب هاكه آب ازآنها مي چكد روي طارمي ها جلوي آفتاب پهن شده اند.

جلوي هرخانه مثل كندوي  زنبورهافقط وز و وز   هست وزنجموره وگريه .

كيسه هاي آردخميرشده رانانوابيرون از دكان گذاشته وباچهره اي مثل آدمهاي عزاداردركنار آنها ماتم زده.

هاجربيشترازده باردرگل وشل ليز مي خورد تابه خانه برود .

رودخانه آرام شده انگار آبش راكشيده اند.به راه خود ادامه داده وبي صداانگاربي گناه .

آفتاب كم جان پاييزي كف حياط پهن است . خاله جان حالش خوب شده آبي دويده زير پوستش وبه گونه هايش رنگي آمده خوب حرف مي زند اماشيرين عقل شده يازيادي حرف

 مي زند يا زيادي مي خندد.

چادركوتاهي سر مي كندوگدامانندسرك مي كشد به خانه همسايه ها وبه آنها مي گويد :شما هم ديديد كه بچه هاي رودخانه را به خوردم دادند؟رودخانه هم آبش راتف كرد به زار وزندگي مردم !حالا خوب شد ؟

شكم خاله جان يك هفته پس از خوردن بچه ماهيها ي دو بندانگشتي مثل خمير ور آمده كم حرف مي زند نشسته زانوهايش رابغل مي گيرد وبي بهانه گريه وبي علت غرغر مي كند كه يكهو از جايش بلند شده بنا مي كند به دويدن از خانه بيرون  مي زند به طرف رودخانه، روي پل ايستاده وازروي نرده مثل لباس روي بند از كمربه طرف رودخانه خم مي شود وبا دهان باز عق زده وهرچه دردل و روده اش است به داخل رودخانه مي ريزد .

                                  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 16:58  توسط ویدا شفاف  | 

نام داستان:لاکی جنتلمن LG

   

گرمای آفتاب بود که باعث شد که از تخم بیرون آمده و همراه بقیه از درون گودال ماسه خود را به بیرون بکشم و با احساس بوی آب به طرف دریا راه بیافتم.چیزی نمانده بود برسم که سایه ای بزرگ روی من افتاد از وضعیت ناگهانی ترسیدم و درون گل و لای کناره دریا فرو رفتم اما چند تا از خواهر و برادرانم گیر افتادند.گیر اون پرنده بزرگ و ترسناک.وقتی که خطر از سرم گذشت از گل و لای بیرون آمده به داخل آب رفتم و چندتا زیر آبی و بعد از بالا به پایین و سپس سوار بر امواج شدم و از آن بالا همه جا حتی دوردست ها را هم می دیدم و با امواج به زیر می آمدم .لذتی خاص می بردم اما خیلی زود خسته شدم ،کنار آب آمده خود را درون گل و لای پنهان می کردم فقط دهانم را بیرون گذاشته برای نفس کشیدن.مدت زیادی گذشت تا کم کم بزرگ شدم .وقتی که عکس خو را داخل آب دیدم دست و پام بزرگ شده و لاکم مانند سنگی برآمده روی پشتم قرار داشت.درون آب احساسش نمی کردم اما روی خشکی که بودم آرزو می کردم کاش نبود.وقتی که به آب نگاه می کردم از زیبایی خودم لذت می بردم .پشت لبم کمی سبز شده بود.احساسم با قبل فرق می کرد.
به درون آب رفتم به آن طرفتر و بیشتر به عمق می رفتم و سپس بالا آمده و روی آب برای نفس کشیدن تا اینکه با ستاره دوست شدم.او روی لاکم می نشست .با هم به همه جا می رفتیم گاهی هم سوار اسبش می شد و در کنار هم شنا می کردیم –به عمق آب می رفتیم مرا به مرجان معرفی می کرد و عروس دریایی که شنا کردنش بی نظیر بود.دست و پای تورمانندش را با حرکت امواج می رقصاند .ستاره وقتی با شخصیت من خوب آشنا شد به من پیشنهاد رفتن به اونطرف آب را داد.کمی جا خوردم ! گفتم :مگر اونطرف آب چه خبر است؟
خیلی خبرا !باید بری تا ببینی .هروقت آماده شدی من مقدمات آن را فراهم می کنم.چند روزی طول کشید که تحقیقی راجع به اونطرف آب بعمل آوردم و سپس به او اعلام آمادگی کردم.بعد او مرا در مدت کوتاهی به اونطرف آب فرستاد.از آب که بیرون آمدم چند روزی هم داخل گل و لای پنهان شدم تا محیط بیگانه اطراف را بشناسم.کم کم که بیرون آمدم به راه افتادم آرام و بی صدا . که درد و سوزشی در یکی از پاهایم حس کردم سرم را برگرداندم دیدم پای من داخل چنگک خرچنگ گرفتار شده که مدعی شده اینجا محدوده زندگی اوست و من اینجا چه می کنم !گفتم:پای منو ول کن تا توضیح بدهم و سپس ماجرا را برایش تعریف کردم.کمی به چپ و بعد به راست حرکت کرد و با چشمان نورافکنی اش اطراف را پایید و بعد گفت که باید چه کار کنم و از کجا شروع کنم.او گفت:باید قبل از هر چیز ظاهرم را تغییر بدهم.کت و شلوار با یک کراوات ویک جفت کفش ورنی مشکی ظاهرم را به کلی عوض کرد کم کم یک کلاه جنتلمن روی سرم گذاشتم .اُدکلن مارک که بوی گل و لای را از بین می برد.
چیزی نگذشت که برای سر پا ایستادن از عصایی که سر آن شبیه کلۀ لاک پشت بود و روی آن حرف LG کنده شده بود.(لاکی جنتلمن) و بوی توتون پیپیم کاپیتان بلک را زنده می کرد.دیگه اصلاً قابل شناسایی نبودم.
مدتی گذشت دلم گرفت و دلتنگ زادگاهم شدم .فکر بازگشت به وطن به سرم زد.اما چه جوری؟این طوری با این دک و پوز که نمی شد.به یاد خرچنگ اُفتادم که ازش کمک بگیرم به سراغش رفتم،زیر گل و لای کنار دریا داشت استراحت می کرد.چند تا نوچه نر و ماده هم دورو برش می چرخیدند.وقت ملاقات ازش گرفتم .اول نشناخت.چشمانش را روی سرش مانند نورافکن های محوطه زندان چند دور چرخاند.بعد خیلی خوب تحویلم گرفت با هم روی میز و صندلی اش که زیر چتر سایه بان بود در کنار دریا نشستیم و نوشیدنی و غذا خوردیم .سپس به او گفتم می خواهم به وطن برگردم ولی با این قیافه و دک و پوز نمی توانم داخل آب بشوم.او کمی فکر کرد و سپس از نوچه هایش خواست که قایقی برایم فراهم کنند.ابتدا باورم نمی شد.اما تا به خود آمدم ،درون قایقی سفیدرنگ،بسیار شیک و با بادبانی بلند و زیبا که چند تا لاک پشت و خرچنگ و قورباغه آن را هدایت می کردند بودم.با دک و پوزی که به هم زده بودم روی نوک قایق ایستادم و دریا را نگاه می کردم که از دور حرکت چیزی توجهم را جلب کرد،نزدیکتر شد،ستاره بود.ابتدا منو نشناخت.صدایش زدم ولی او از من دور و دورتر شد و من به ساحل نزدیک و نزدیک تر می شدم.قایق کنار دریا ایستاد نوک قایق درون گل و لای گیر کرد.چند لاک پشت زیر آن لِه شدند و چند تا هم رفتند زیر آب.
موقع پیاده شدن چند تا لاک پشت به ردیف ایستادند تا من با پا گذاشتن روی آنها از روی گل و لای رد شوم و لباس و کفشهایم کثیف نشود.تا به ساحل ماسه ای رسیدم.برای جلوگیری از نور شدید آفتاب بعداز ظهر،دستم را سایبان چشم هایم کرده بودم و به دورترها نگاه می کردم،آنچه را که می دیدم باورکردنی نبود.فوجی از لاک پشت ها به دیدنم آمده بودند،آنها زیر لاکشان و روی چهار دست و پا بودند ولی من با قامتی ایستاده تکیه بر عصایم بر آنها مسلط بودم .چه حالی می کردم.انگار فقط خودم را می دیدم.
آنها مرا به زیباترین لانه شان بردند و به من سمت مدیریت را دادند.از آن به بعد اُفتادم به غلط کردن یعنی هر غلطی که دلم می خواست می کردم. کم کم برآمدگی شکمم جلوتر از خودم حرکت می کرد.منقارم آنچنان بزرگ و گشاد شده بود که هر چه در او می ریختم پر نمی شد.هر چه حرف توی دنیا بود ازش بیرون می آمد بی ربط و بی حساب.
در کنار دریا در ویلای شخصی چند لاک پشت و خرچنگ و قورباغه و چند تا حلزون هم برای آنتن دهی روی پشت بام از من محافظت می کردند.
برای شنا کردن به دور از چشم محافظین لباس از تن درآورده به داخل آب می رفتم و پس از مدتی شنا و زیر آبی رفتن و برگشتن و قرار گذاشتن با چند ستاره دریایی و مرجان و عروس دریایی از آب بیرون می آمدم و خیلی زود لباس پوشیده و ظاهر خود را می آراستم.
اما از جائیکه همیشه دیوار موش دارد .این قورباغه چشم دریده دهان گشاد با اون پاهای درازش به همه خبر داد...
تا اینکه یکروز که قرار بود برای اجتماع لاک پشت ها و خرچنگ ها و قورباغه ها سخنرانی کنم خودم را برای بار دوم لاکی جنتلمن معرفی کردم و علامت اختصاری را که همان LG است به آنها نشان دادم که به یکباره ، یکصدا و با هم فریاد زدند که همه ما LG هستیم که همان لاکی گل و لای است و تو رو کلاه سرت گذاشتند که فکر می کنی لاکی جنتلمن هستی .پس اگر می خواهی با ما باشی و دوستت داشته باشیم باید لفظ LG (لاکی جنتلمن ) را به LG (لاکی گل و لای ) تغییر بدهی.
که در این هنگام باد تندی از طرف دریا آمد و چنگی زد توی کلاهم و آن را با خود برد و هویت اصلی ام مشخص شده و به درون گل و لای فرو رفتم .
  پایان  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 12:15  توسط ویدا شفاف  | 

موضوع:داستان کوتاه دو ساعت مانده به حرکت قطار...

عازم مشهد بودم .از دو روز پیش بلیط رزرو کرده ،چند برنامه را هم عقب انداختم .مبلغی که کنار گذاشته بودم برای خرج سفر ،برداشتم.با چند نفر از دوستان و اقوام نیز خداحافظی کردم.
روز حرکت رسیداز دلشوره انگار توی دلم رخت می شستند .دلم می خواست این دلشوره گریه می شد و دیگر تمام می شد.هروقت به ذهنم ساعت حرکت می رسید،یه چیزی از ته دلم کنده می شد.تندی ضربان قلبم قفس سینه ام را به لرزه درمی آورد .شاید برای اینکه تا به حال تنهایی مسافرت نکرده بودم.
ساک و دیگر وسایل را برداشتم ،از در آپارتمان خارج شدم .درِ آسانسور درست روبروی درِ آپارتمان بود .فلش حرکت بالا رفتن را نشان می داد.دکمه را فشار دادم،چیزی طول نکشید که آسانسور پایین آمد.در باز شد.بداخل رفتم.صدای خانمی که اعلام می کرد طبقه هفتم،به گوشم رسید و خوش آمد گفت.در بسته شد،دکمه G را فشار دادم.تنها توی آسانسور بودم .پشت سرم روبروی در یک آینه بزرگ بود .برگشتم و رو به آینه ایستادم .دستی به سرم کشیدم .دسته ای مو از زیر مقنعه ام بیرون اُفتاده بود.با نوک انگشت به زیر مقنعه هُلش دادم ،باز هم دلشوره داشتم.چشمم به نوشته های روی تابلوی موکتی داخل آسانسور اُفتاد.خود را مشغول خواندن آنها کردم تا دلشوره ام را فراموش کنم .چراغهای کوچک کنار دکمه های طبقات با رنگ مربعهایی که در سقف به کار رفته بود در هم آمیخته و در من آرامشی مختصر ایجاد می کرد.داشتم به گذشته فکر می کردم،به آخرین باری که با همسرم به سفر رفته بودم... آسانسور ایستاد.درست بین طبقه دوم و سوم که انگار از کمر به بالا در طبقه سوم و از کمر به پایین از طبقه دوم آویزان بودم.چند دقیقه ای صبر کردم.دور خود چرخیدم.وسایل را جابجا کردم و گوشه ای گذاشتم احساس کردم زمان ایستادن آسانسور دارد طولانی می شود.هوای درون آسانسور داشت گرمتر و سنگین تر می شد.به ضلع سمت چپ تکیه دادم،سطح صافی بود،خودم را به طرف پایین کشاندم و نشستم .سعی کردم آشفتگی افکارم را منظم و جمع کنم ،تا راهی برای رفع این مشکل پیدا کنم .لرزشی توأم با مور مور در زانوهایم حس می کردم.خودم را روی دیوار آسانسور بالا کشیدم و ایستادم .به یاد کودکی پسرم اُفتاد که برای بازی کردن با آسانسور بالا و پایین می رفت.یکروز بهش گفتم اگر آسانسور دیگه حرکت نکرد و تو همان جا موندی چه کار می کنی؟
خیلی راحت گفت:آنقدر فریاد می زنم تا نجات پیدا کنم.
منهم همین کار را کردم .دستم را مشت کردم و محکم به درِ آسانسور میزدم و با فریاد کمک خواستم ولی انگار توی قبرستان بودم که هیچ صدایی شنیده نمی شد.دوباره خود را توی آینه دیدم که همان دسته ی مو از زیر مقنعه بیرون زده بود،به یادم آمد که همیشه همسرم می گفت جلوی موهاتو کوتاه کن.ولی من مخالف بودم چون از زیر مقنعه ام بیرون می اُفتاد.اما حالا به خاطر او همیشه جلوی موهایم را کوتاه می کنم.
روی لپم گل انداخته بود و رگ ها با خود خون را به سفیدی چشمام آورده بودند.از کنار شقیقه هام چند قطره عرق جاری شده بود.دکمه های آسانسور از یک تا ده را یکی یکی فشار دادم ،ولی نشد.به یاد تلفن همراه اُفتادم که توی آسانسور آنتن نمی داد.به ساعت نگاه کردم دو ساعت مانده بود به حرکت قطار.
ای کاش تنها نبودم.به یاد چند سال گذشته اُفتادم که با همسر و دو تا پسرم با ماشین شخصی به مشهد رفتیم که در بازگشت در حالیکه هر کدام از ما خاطره ای از سفر تعریف می کرد و یا از چگونگی زیارت کردن و نیز از دیدنیها و کیفیت خریدمان حرف می زدیم که صدای برخورد خودروی جلویی با ماشین ما با صدای فریادمان در هم آمیخت و دیگر چیزی نفهمیدیم،تا زمانیکه خود را ته دره دیدیم.دیگر همسرم با ما به خانه نیامد،فاصله دیدار من با او همان دو میلیمتر قطر شیشه قاب عکسی است که با روبان مشکی تزیین شده که او درون چهارچوبش قرار گرفته و آن را روی میزم گذاشته تا دیدار هر روزی مان فراموش نشود که نمی شود.از او برایم دو فرزند پسر و دنیایی پر از خاطره به یادگار مانده و دلباختگی و دلبستگی به او و آن چه که از او دارم.از ان پس دیگر به هیچ سفری نرفته ام.
ای کاش از پله ها پایین می رفتم .چه می دانستم که این طوری می شود.
روبروی آینه ایستادم گفتم تا تو باشی دفعه دیگر...
قیافتو نگاه کن عین دیوونه ها شدی...
حالا اگر درِ آسانسور باز نشود؟اگر برق حالا حالاها نیاید چه می شود؟
اونا،اونا که اون بیرونند از پله ها بالا و پایین می کنند.کسی از تو خبر ندارد که این تو گیر اُفتادی.مثل محکومی در سلول انفرادی.
تشنگی امانم را بریده بود.شیشه آبی که همراه داشتم از داخل ساک خوراکیها برداشتم و چند جرعه توی گلوی خشکم ریختم ،قسمت جلو مقنعه ام را از زیر گلو تا روی سرم بالا کشیدم و از آب بطری به سر و صورتم زدم.کمی آرام شدم.به خدا پناه بردم.
به کفه آسانسور یک تکان داده شد.سریع از جا بلند شدم ولی دیگر تکان نخورد.
دوباره چشمم به آینه اُفتاد.با کمال تعجب یک دختر بچه ده یا 12 ساله توی آینه به من نگاه می کرد.پشت سرم کسی نبود.به آینه نگاه کردم.دخترک باز هم توی آینه بود،با مانتو و شلواری همرنگ لباسهای من و با مقنعه ای سرمه ای که یک دسته مو از زیر آن بیرون زده بود.آنها را با انگشتم به زیر مقنعه ام فرو کردم که چشمم به حلقه ام افتاد که همیشه برایم یادآور یک پیوند خوب یک عشق پایدار و یک دوست داشتن قلبی بود.تنها چیزی که هیچ وقت ارتباطم را با همسرم قطع نمی کند و همیشه به همراه دارمش.
از دخترک پرسیدم :تو کی هستی؟توی آینه چه می کنی؟گفت:مامان سکینه منو فرستاد تا به شما کمک کنم .پرسیدم اسمت چیه:
-لعیا!... ولی لعیا که منم! که سرم گیج رفت و افتادم کف آسانسور.وقتی که بهوش آمدم دستانم را ستون بدن کرده بلند شدم و دوباره به آینه نگاه کردم .همسرم را توی آینه دیدم.چه لحظه خوبی بود،انگار رسیده باشم،رسیده بودم.انگار منتظر کسی بودم که بیاید و مشکل مرا حل کند.
اما او گفت:لعیا جان دیرت شده! چیزی به حرکت قطار نمانده.خسته بودم.گرفتگی نفسم بیشتر می شد.لباسم به تنم خیس عرق بود.از بس که گرمم شده بود.نشستم و به دیوار آسانسور تکیه دادم.کم کم پلکهام سنگین شد و دیگر چیزی نفهمیدم...
نسیم خنکی روی صورتم کشیده شد و گرمای صورتم را دزدید.روشنایی نورافکنهای داخل ایستگاه قطار روی من پاشیده شد و پرده پلکهایم را از روی پنجره چشمانم برداشت.سرم را بلند کردم که نگاهم به قامت همسرم اُفتاد که با دسته گلی از گلایول سفید که با روبان سفید و صورتی تزیین شده بود ،منتظرم ایستاده بود.کت و شلوار سفید و پیراهنی آبی به تن داشت .پوست صورتش روشن،با چشمانی براق که لبخندی بر لبانش نقش بسته بود.دستم را گرفت و از جا بلند شدم احساس سبکی خاصی می کردم.
دسته گل را توی بغلم گذاشت.
گفتم:بالاخره اومدی؟
خیلی وقت است که منتظرم! 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 12:14  توسط ویدا شفاف  | 

شب سياه خاكستري


«بسمه تعالي»
نويسنده:ويدا شفاف
نام داستان:شب سياه شب خاكستري
امروز بعد از يك سال و نيم از زندان كه نتيجه يك سهل انگاري بود آزاد شدم.
وقتي كه از آن در بزرگ آهني بيرون آمدم براي رفتن به خانه سوار يك تاكسي دربست شدم .
آدرس را كه روي كاغذي نوشته بودم به راننده دادم و خودم روي صندلي عقب نشستم.از ديدن خيابانها و ماشينها و آدمها بيزار بودم ،شايد از خطايي كه كرده بودم از روبرو شدن با آنها خجالت مي كشيدم ،اما نه! من كه جرمي مرتكب نشده بودم .عمدي كه نبوده پس من بيگناهم وگرنه آزاد نمي شدم.اما غافل از اينكه ... !
با چشماني بسته سرم را روي پشتي صندلي گذاشتم و در حالتي بين خواب و بيداري بودم...به آن روز و آن شب فكر مي كردم به خودم به احمد... !
دي ماه بود با كوله باري از بهمن و برف و سرما و يخچالي از آبها.باد همچو ني دستي سرد بر صورتمان سيلي مي زد ،برف بر زمين مانده و ماسيده بود.پاها كه در برف فرو مي رفت انگار پا در چكمه مي كنيم و جاي آن مانند چكمه خالي باقي مي ماند.از سردي هوا و ضخامت برف روي زمين مي شد پيش بيني كرد كه زمستان سختي را در پيش داريم.
پنج نفري قرار گذاشتيم چند روزي را در بالاي كوهي پوشيده از برف بگذرانيم.با وسايل و تجهيزات كوهنوردي به راه افتاديم.براي احتياط و محافظت از خود دو تا اسلحه شكاري را با خود برده بوديم.
آن روز از صبح سحر از خانه بيرون رفتيم و در جايي از پاي كوه كه قرار گذاشته بوديم همديگر را ديديم.كوه كاملاً پوشيده از برف بود .انگار يك كله قند خيلي بزرگ را پيش رو داشتيم.بدون تلف كردن وقت شروع به بالا رفتن كرديم تا به جايي رسيديم كه براي ماندن و اتراق بود.خورشيد در وسط آسمان مانند سيني بزرگ و طلايي نور و گرماي كم خود را بر ما مي پاشيد.انعكاس نور خورشيد روي برفها چشمها را اذيت مي كرد كه بدون عينك مخصوص ديدن آن منظره مشكل بود.
پس از خوردن ناهار و خواندن نماز به راه افتاديم.در طول راه مي گفتيم و مي خنديديم و گلوله برفي درست مي كرديم و به هم پرتاب مي كرديم.حتي آدم برفي هم درست كرديم و احمد كلاهش را روي سرش گذاشت.
سعيد كه مدير گروه بود در بين راه به ما اعتراض مي كرد كه نبايد وقت را از دست بدهيم تا قبلاز تاريكي شب به محل اُتراق برسيم.
از پنج نفري كه با هم بوديم ،من و احمد از همان كودكي و دوران مدرسه دوست خانوادگي بوديم با هم بر روي يك نيمكت مدرسه نشسته و كتابهاي درسي را با هم ورق مي زديم و مي خوانديم.از خانه تا مدرسه را با هم طي مي كرديم كه به قول معروف يك جان در دو بدن بوديم.به جان هم قسم مي خورديم.هر كدام از ما يك برادر و يك خواهر كوچكتر از خود داشتيم .مادرش هميشه سفارش احمد را به من مي كرد و از من مي خواست كه مواظب او باشم.
از حركت خرگوشي و يا روباهي ،حتي كبكي در برف مي ترسيد.
به او مي گفتم:آبروريزي نكن مگر ما با هم خدمت نرفتيم تفنگ به دوش نگرفتيم در سكوت و تاريكي شبهاي پادگان مگر نگهباني نداده ايم.ولي اين حرفها هيچ اثري در او نداشت.
ابرها كم كم پهنه آسمان را مي پوشاندند و گاهي از آن لكه ها جلوي نور خورشيد را مي گرفت و سايه مي شد و هوا سردتر.
كم كم آسمان چادر سفيد خود را جمع كرد و چاد رسياه را پوشيد تا به مهماني شب برود.همه جا سياه و برفها نقره اي به نظر مي آمدند و ما هركدام با چراغ قوه جلوي خود را مانند قيف بلند زرد رنگي روشن مي كرديم و به حركت ادامه مي داديم تا به محل اُتراق بعد مي رسيديم و خود را از زير سنگيني كوله پشتي بيرون مي كشيديم و آنها را بر زمين مي گذاشتيم.دو نفر مشغول برپاكردن چادرها شدند .دو نفر هم آتش روشن كردند .همه دورتادور آتش جمع شديم و خود را گرم كرديم و پس از خوردن شام و خواندن نماز از هر دري صحبتي و سخني كه گرمي حرفهايمان با گرماي آتش درهم مي آميخت خستگي كوه پيمايي و گرماي آتش كم كم پلكها را سنگين كرد و هر كدام يكي يكي به درون چادر در كيسه خواب رفتند.
من و احمد داوطلب نگهباني دادن شديم. در دو طرف آتش رو به روي هم نشستيم.
زبانه هاي آتش به مانند دامن دخترك بازيگوش به طرفين و بالا و پايين مي رفت به ياد خواهرم طلا افتادم و جست و خيزهاي كودكانه اش كه نگاه هر كسي را به بازي مي گرفت. سايه حركات ناموزون آتش را روي صورت احمد مي ديدم كه صورتش را سايه و روشن مي كرد.
در انتهاي شب برف شروع به باريدن كرد، دانه هاي برف آرام چنانكه با آرامش شب درآميخته بود همانند قاصدكها از آسمان به پايين مي آمد و بر روي چادر نشسته آب مي شد و از راه باريكي از ديواره ي چادر پايين مي آمدند و روي زمين در لابلاي برفها يخ مي زدند. دانه برفهايي كه روي آتش مي ريخت جيز .... جيز صدا مي داد. كم كم پلكهايم سنگين شده و بر روي چشمهايم مي افتاد. احمد هم اين حالت را داشت. كه صداي فيس فيس ماري را شنيدم. تفنگ را برداشتم و آماده ي دفاع شده به طرف صدا رفتم. احمد كه انگار منتظر چنين لحظه اي بود بسرعت از جا بلند شد و هيجان زده پرسيد: چي شده ؟
گفتم: هيس ! آرام باش ! هنوز چيزي نشده بيا با هم به طرف صدا برويم به نظرم يك مار اين طرف پيدا شده. احمد از ترس به من چسبيده بود و خواهش مي كردكه بقيه دوستان را بيدار كنيم.
گفتم: احمد جان اسلحه دست ماست يا او را مي كشيم يا اينكه فرار مي كند پس آرام باش و بگذار تا كارم را بكنم.
دنبال صدا مي گشتم، دست را روي ماشه ي تفنگ گذاشته بودم اما ماشه سفت شده بود و گير كرده بود. ديگر صدايي هم شنيده نشد. كه صداي خنده ي اكبر از دهانه ي نيمه باز چادر بلند شد. آنچنان خنده شيطاني مي كرد كه ترسي همراه با تنفر از او تمام وجودم را گرفت. از صداي خنده ي او همه بيدار شدند.
ازاو پرسيدم: چرا مي خندي ؟ اين كار تو چه معني داشت ؟ گفت: آخه توي اين برف و سرما مار كجا بود ؟ مارها الان در خواب زمستاني اند.
او راست مي گفت، من اشتباه كرده بودم، صداي مار را او درآورد براي ترساندن ما.
دوباره همه به كيسه خوابشان درون چادر برگشتند و سكوت همه جا را گرفت.
من واحمد در دو طرف آتش نشستيم و مشغول صحبت كردن. بياد گيركردن ماشه ي تفنگ افتادم.
احمد با وجود ترسو بودن در استفاده و تعمير اسلحه مهارت داشت. از او خواستم كه علت گير كردن ماشه تفنگ را پيدا كند. او كمي با گلن گدن بازي كرد و مقداري روغن مايع در ماشه ريخت و گفت به علت سرما ماشه گير كرده است.
ماشه هم كمي آزاد شد.
دوباره سكوت در فضاي شب برفي بين ما دو نفر برقرار شد. ودر دو طرف آتش رو به روي هم نشستيم. من دوباره سعي كردم ماشه را امتحان كنم كه شايد لازم بشود. دستم كه روي ماشه رفت خيلي نرم فشرده شد كه با صداي انفجار گلوله و برخورد آن با جسم مقابل سرم را بالا گرفتم. ديدم كه بدن خونين احمد آن طرف آتش افتاده و خون از سينه اش جاري شده.
با صداي تيراندازي ديگر دوستان هم سراسيمه از چادرها بيرون آمده و شاكي بودند كه چرا اينقدر سروصدا مي كنيد و نمي گزاريد بخوابيم.
من خودم را روي احمد انداخته و دستم را جاي اصابت گلوله گذاشتم كه جلوي خونريزي را بگيرم و صداي فريادم سكوت شب را شكسته بود و تاريكي را غليظ تر.
دستانم را انگار با آب گرم شستشو مي دادند كه با خون احمد قرمز هم شده بود. رنگي كه هيچوقت نتوانسته ام از دستانم پاك كنم، پاك نمي شود، با او غذا مي خورم، كار مي كنم، مي نويسم، مي نويسم براي آيندگان براي پدرومادر احمد، خانواده ي خودم و از آنها كمك مي خواهم كه مرا در پاك كردن قرمزي خون احمد از دستانم ياري دهند.
آن شب، آن لحظه، صداي من سكوت شب را شكست اما احمد را به سكوت ابدي دعوت كرد و او اين دعوت را اجابت كرد و به ديار باقي شتافت. بدنش خيلي زود سرد شد. سردي بدن او بدنم را به لرزه درآورد و خون او روي برف جاري شد و به طرف آتش رفت و كم كم آنرا خاموش كرد. عمر آتش در آن شب سياه با عمر احمد با هم به پايان رسيدند.
انگار همين ديروز بود. نگاهش توروي آدم مي خنديد. موهاي صاف و روشني كه تا روي پيشانيش آمده بود و دماغي كشيده و لبهاي كلفت داشت. واقعا كه لحظات دردناكي بود. نمي دانستم كه مي توانم تحمل كنم يا نه ! او نبايد مي مرد ... نبايد.... اما !
قطره هاي اشك از چشمانم روي صورتم سر مي خورد.
احمد تنها دوست خوبي بود كه داشتم. با هم كه بوديم يك ريز حرف مي زديم. انگار حرفها پاياني نداشت. سعيد سعي در آرام كردن دوستان داشت. همه آرام شدند. تنها من بودم كه هيچ چيز آرامم نمي كرد.
بچه ها چادر را جمع كردند و با آن برانكادر ساختند و بقيه افراد هم وسايل را جمع كردند و بعد با هم جسد را روي برانكادر گذاشتيم و از راهي كه آمده بوديم برگشتيم. در سرازيري كوه با وجود برفي كه ماسيده بود حمل برانكادر خيلي مشكل بود چند بار ليز خورديم و برانكادر از دستمان افتاد و با هر تكاني خون جسد روي برفها ريخته مي شد و در روشنايي چراغ قوه مي ديدم كه برف انگار قطره ي خون را مي مكد. پژواك فريادم در كوي احمد را صدا مي زد. به آدم برفي رسيديم كلاه احمد روي سرش بود آنرا برنداشتم چون مي دانستم كه با تابيدن خورشيد عمر آدم برفي هم مانند عمر احمد زود تمام مي شود و كلاه را بر جاي مي گذارد.
سپيده صبح كم كم چادر سياه شب را جمع كرد و ما به پايين كوه رسيديم با تلفن همراه اورژانس جاده را خبر كرديم. و با آمبولانس جسد را به شهر و به بيمارستان منتقل كرديم و پس از تاييد پزشك قانوني جسد احمد را به سردخانه انتقال دادند و مامورين انتظامي هم مرا به بازداشتگاه بردند و به خانواده ها هم خبر دادند. از آن روز تا به حال فقط يك بار خانواده احمد را در دادگاه ديدم كه انگار به ديدن شيطان آمده بودند كه به جاي سنگ برايم ناله ونفرين و فحش مي فرستادند. برادر احمد كه مردي درشت هيكل بود از لا به لاي آدمها مرا به چنگ آورد و چند تا مشت و سيلي محكم به صورتم زد كه خون از بيني و دندانهايم زد بيرون. و سپس دوباره مرا به زندان بردند تا منتظر رضايت خانواده مقتول و پرداخت ديه باشيم.
و حالا امروز آزاد شدم. چشم باز كردم كه به در خانه رسيدم قلبم بشدت مي تپيد صداي ضربانش را مي شنيدم انگار داشت از سينه ام بيرون مي زد. از تاكسي پياده شدم و پس از پرداخت كرايه، پاهايم مرا به جلو و به طرف در خانه برد دستم را كه روي زنگ گذاشتم انگار برق از تمام بدنم رد شد و مرا با لرزه درآورد.
در باز شد، ايمان بود كه خود را در بغلم انداخت و گفت: داداشي بموقع اومدي!
بداخل خانه رفتم پدرومادرم به پيشبازم آمدند. خانه شلوغ بود سروصداي آنها را مي شنيدم. اول فكر كردم مهماني به خاطر آزادي و ورود من به خانه است. اما....!
سراغ طلا را از ايمان گرفتم. او دستم را كشيد و مرا به داخل اتاق برد كه طلا خواهر كوچكم با چادر سفيدي خود را در بغلم جاي داد و گفت: داداشي مرا براي عمو محمود عقد كردند.
از شنيدن اين حرف بدنم داغ شد. خيس عرق شدم و گفتم چي گفتي ؟ دوباره بگو! و او دوباره تكرار كرد. من كه براي بغل كردن طلا كه 12 سال بيشتر نداشت نشسته بودم، از جا بلند شدم و نگاه پر سوال و متعجبم را در ميان مهمانها كه خانواده احمد بودند گرداندم تا محمود را ببينم، ولي او با همه ي غرور و قدرتي كه آن روز در دادگاه داشت، پشت ديواري از كينه و انتقام قايم شده بود. سكوتي پر از سوال فضاي خانه را پر كرده بود كه با صداي صلوات پدرم شكسته شد
محمود خيلي آرام و با احتياط به طرفم آمد، به او گفتم: اين اتفاق عمدي نبوده، من كاملا بي تقصيرم. اما محمود با وقاحت گفت: رسم است در عوض اين سند آزادي تو را امضا كرده است.
اين عقدي كه تو روي طلا انداختي عقد عشق و محبت نيست،عقده و كينه است!كلمات در ميان گلويم گره مي خورده و آب دهانم خشك شده بود.مادر با دادن ليواني آب از سرفه هاي خشك رهايم كرد و با كشيدن دستي به سرم سعي مي كرد آرامم كند.
پدرم به طرفم آمد و در گوشم گفت :علي جان آرام باش پاي لج و قصاص در ميان بود پس چه بهتر كه وصلتي باشد.
گفتم:اما اين چه وصلتي است؟محمود بيست سال از طلا بزرگتر است.پدر محمود بدون توجه به حرفهاي من دست طلا را طوري كشيد كه چادر از سرش افتاد كه ديدم عروسكي كه قبلا برايش خريده بودم در بغلش و زير چادر پنهان كرده بود كه با خود ببرد.طلا با آن چشمان زيبا كه مانند دو تيله شيشه اي سبزرنگ كه هنوز معصوميت كودكي را داشت به من و بعد به پايين نگاه كرد و با آنها رفت.
آن شب آنقدر نگران طلا بودم كه نمي توانستم بخوابم ،به حياط رفتم و رو به آسمان كردم تا ببينم كدام ستاره بخت طلا است كه كم سو مي زند.مادرم هم به دنبال من آمده بود.بغض در گلويم گره خورده و منتظر فرصتي براي ريختن اشكم بود.
آنچه را كه از محمود مي دانم و از احمد شنيده ام دلم را براي طلا مي سوزاند چون محمود معتاد بود كه فقط احمد مي دانست و در روزهاي آخري كه با هم بوديم به من گفت .او از محمود شاكي بود كه بداخلاق و عصبي است و هميشه جاي ضربه و كمربند روي بدنم كبود بود.
در حاليكه احساس گناه و عذاب وجدان يك لحظه رهايم نمي كرد و مادر را در آغوش گرفتم و از او طلب بخشش مي كردم/با روشن شدن هوا ستاره بخت طلا هم محو شد و من همچنان در حياط نشسته بودم كه تلفن زنگ زده از خانه محمود به ما خبر دادند كه «طلا» از خانه فرار كرده است.
وقتي با عجله داشتيم از خانه بيرون مي رفتيم درِ خانه را كه باز كردم دختركي در وسط قاب در با عروسكي كه در بغل داشت ايستاده بود.مرا كه ديد گفت:
به طلا بگو بياد با هم خاله بازي كنيم...
پايان/پاييز88


+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:21  توسط ویدا شفاف  | 

میخ و چکش

نام داستان: میخ و چکش

ای بی انصاف کم بر سر من بزن. بیشتر از این فرو نمی روم، از چوب رد کرده و به آهن رسیده ام. نوک پایم دیگر زخم شده. وسط سرم صاف شده دیگر چهارخانه نیست از بس که با چکش بر من می زنید تا فرو بروم. دیگر چوبهای اطرافم ترک برداشته اند هر چه بیشتر بر سرم بزنید ترکها بیشتر دهان باز می کنند و جای من بازتر می شود وبه رهایی نزدیک می شوم. اما، اما پایم کج شده آهن سفت است و پای مرا خم کرده. اگر رها بشوم دیگر پا ندارم که در جایی دیگر استفاده بشوم. می دانم، می دانم که مرا قاطی زباله های نرم و سفت، خیس و خشک بیرون می اندازند. من زنگ می زنم. کم کم ساییده می شوم و قبل از اینکه بهره ای به کسی رسانده باشم از بین می روم هر چه گفتم دو یا سه ضربه بر من کافی است اینقدر بر سر من نزنید، من می توانم خیلی چیزها را آویزان کنم از سقف از دیوار از کمد. بیا حالا خوب شد که لباسها، کلید و لوسترهای شما روی زمین مانده است.

خودخواهی و زورگویی شما که فقط یاد گرفتید با چکش بر سر میخ بزنید. حالا یک ضربه هم به خودتان بزنید ببینید چه می شود.

پونز با اون قد کوتاه و کله طاسش چون رنگش طلایی است برای من قیافه می گیرد هر چه باشد من از او محکمتر هستم. جای او همیشه گوشه پوسترهای زیبا و رنگارنگ است- و یا داخل جعبه های کوچک مقوایی داخل میزهای چوبی زیبا. گاهی او را با دست هم می شود فشار داد و بر دیوار فرو کرد.

پونز مثل قارچ است ظاهرو باطنش. هر چیز بی مقدار و سبکی را از خود آویزان می کند تا بگوید منهم وجود دارم ولی ما میخها همیشه متحمل بارهای سنگین هستیم. هیچوقت نمی خواهم پونز باشم.

من افتادم گوشۀ اتاق، یعنی پرت شدم، آنچنان محکم که صدای فریادم بلند شد و کمی از گچ دیوار هم کنده شد و با هم افتادیم روی زمین و کمی هم بهم خندیدیم. با هم دوست شدیم. تا مدتی کسی به سراغ ما نیامد. من از خودم برای گچ کنده شده از دیوار گفتم و او هم از خودش.

او از من کمی ناراحت و عصبانی بود که من روی او کوبیده می شوم و او سوراخ می شود یا کنده می شود. و نیز به وسیلۀ من مجبور است چیز سنگینی را هم نگه دارد. اما حالا که هر دو بی مصرف شده بودیم اما آزاد، خوشحال بودیم و منتظر جارو و خاک انداز و یا جاروبرقی. من به او گفتم اگر داخل سطل آشاغال یا جاروبرقی بروم کیسۀ آن را سوراخ می کنم و بیرون می روم و او می گفت: من هم داخل جاروبرقی گرد و خاک می کنم تا موتور آن خراب بشود.

نوک پایم کج بود. کسی که مرا پرت کرد گوشه اتاق هر چه داخل قوطی ابزارش را نگاه کرد میخی مثل من پیدا نکرد. دوباره به سراغ من آمد. مرا کف زمین گذاشت و با لبۀ چکش و پشت آن شروع به ضربه زدن کرد حالا نزن کی بزن؟ تا پایم کمی صاف شد دوباره مرا برداشت و این بار به دیوار زد ولی خیلی زود نوک پایم به جای خیلی سفتی مثل سیمان رسید و دوباره کج شدم. هر چه بر سر من زد من فرو نمی رفتم و سروگردنم بیرون مانده بود. آخرین ضربه آنقدر محکم بود که گردنم هم کج شد و با چیزی شبیه دهان ماهی داخل تنگ که دو لبۀ آهنی و تیز داشت مرا از دیوار بیرون کشید و دوباره به گوشه اتاق پرت شدم و روی گچ کنده شده افتادم و قل خوردم و افتادم زمین و با هم خندیدیم. گچ در حال خنده گفت:

به اون گوشه نگاه کن یه چیزی برق می زنه! نگاه کردم چیزی شبیه به من بود با رنگ روشن و براق با کله ای شبیه من و خیلی کوچک و پایش باریک. صداش کردم و پرسیدم تو چه هستی؟ که اینقدر شبیه به منی؟ نکند با هم فامیل هستیم.

 من سوزن ته گرد هستم. برای چه کاری استفاده می کنند؟تو که خیلی ظریف و ضعیف هستی.

برای کارهای کوچک مثل وصل کردن کاغذها- پارچه- و چیزهای شبیه اینها.

اما یک نفر چندتا از ما را با هم با چکش به دیوار زد آنها فرو رفتند ولی من کمرم دولا شد و گچ دیوار هم کنده شد و افتادم زمین.

- چقدر سرنوشت تو شبیه به من است. اینرا گفتم که صدای وحشتناکی ما را ترساند. جاروبرقی بود با لولۀ پیچ دار و نوک سیاهرنگ برای گوشه و کنار دیوارها. به طرف ما آمد و همۀ ما را به داخل خود کشاند. هر چه مقاومت کردیم ولی نشد وارد کیسۀ جاروبرقی شدیم. پایم به چیزی برخورد کرد سرد بود. به او نگاه کردم قیافه اش عجیب بود دو تا پا داشت و یک مایو سفید هم پوشیده بود سر نداشت از او پرسیدم تو دیگه چه هستی؟ غریبه!

- من میخ دوپا هستم. که برای روی سیمهای برق به کار می روم. مایو پلاستیکی پوشیدم که با آنها برخورد نکنم و جرقه به وجود نیاید. اما فعلاً در اثر ضربۀ چکش بدنم کج شده و مایو هم به تنم پاره شده

- عجب دنیایی! سرنوشتها هم شبیه به هم است.

- حالا من پایم خم شده- سوزن ته گرد با کمر دولا- و پیچ که دائماً سرگیجه دارد و حالش به هم می خورد. میخ دوپا هم که کج شده ولی آزاد شدیم و با هم خندیدیم.

نویسنده: ویدا شفاف

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 9:12  توسط ویدا شفاف  | 

تلخ بود... ...شیرین شد

نام داستان :تلخ بود...  ...شیرین شد.

نویسنده :ویدا شفاف

رودخانه خروشان و پرتلاطم به حرکت خود ادامه می داد.نور خورشید آب رودخانه را به بازی گرفته بود و انگار میلیونها دانه الماس روی آب در حرکت بودند و می درخشیدند و انعکاس نور آنها چشم هر بیننده ای را خیره می کرد.ماهیهای کوچک و بزرگ از ته رودخانه به روی آب می آمدند و با این دانه های الماس بازی می کردند.حرکت تند آب سنگهای کف رودخانه را روی هم می غلتاند و سبکترها را به جلو و بزرگها را که سنگین بودند به جا می گذاشت.

در این میان خزه ها و جلبکها رشته های بلند و کوتاه می شدند که گاهی کش می آمدندو گاهی جمع می شدند.در داخل آب بچه قورباغه ها با بچه ماهیها اشتباه می شدند.بعضی وقت ها خرچنگی ویا لاک پشتی از کنار رودخانه می گذشت که تا صدای پایی شنیده می شد با سرعت خود را از زیر گل ولای کنار رودخانه پنهان می کردند.

بوی بوته های پونه هر عابری را مست می کرد.همه اینها برایم آشنایی دیرینه داشتند.

اما امروز رودخانه چیز دیگری را با خود می آورد.نمی دانم از کجا آورده بود و به کجا می برد.

عکس آن را توی کتاب ریاضی دیده بودم.یکی کوچک و یکی بزرگ بودکه زیر آنها نوشته شده بود.

وزن کدام هندوانه بیشتر است و عکس یک ترازو هم بود.خوب معلوم بود آنکه بزرگتراست وزنش هم بیشتر است.هندوانه ای هم که امروز رودخانه می آورد مثل هندوانه بزرگ توی کتاب ریاضی بود حتما وزنش زیاد است.گرد بود با خطوط سبز کم رنگ و پررنگ که درون کیسه پلاستیکی که در آن را گره زده بودند.نمی دانم از کجا آمده بود.هرچه بود گم شده بود.یعنی صاحبش را گم کرده بود.گاهی زیر آب می رفت و گاهی به روی آب می آمدبه دنبال اورفتم.من از کنار رودخانه و او از وسط.گاه با هم و موازی حرکت می کردیم ولی از هم دور بودیم.وگاهی او جلوتر و زمانی هم من  جلوتر می رفتم.بعضی وقتها به لبه رودخانه نزدیک می شد.بقدری که دستم را دراز می کردم که او را بگیرم.ولی با حرکت تند آب دور می شد.چند بار این حرکت تکرار شد.دیگرخسته شده بودم.به یادم آمد که دوستم از هندوانه ای که دائیش از شهر برایشان آورده بود تعریف می کرد.خنکای او را در دهانم حس می کردم.دوباره به تلاش برای بدست آوردنش ادامه می دادم.به او که نگاه می کردم در خیالم مجسم می کردم که خواهر و برادر کوچکم که هنوز نمی دانستند هندوانه چیست؟دور هم نشسته ایم و به خوردن آن مشغول هستیم و آنها با چه لذتی آنرا می خورند.

چشم از او برنمی داشتم حتی اگر به چیز دیگری فکر می کردم و آنقدر به دنبال او رفتم که وقتی به خود آمدم که کیلومترها از روستایمان دور شده بودم ولی هنوز موفق به گرفتن هندوانه نشده بودم.

همه حواسم و نگاهم با حرکات هندوانه داخل آب در هم گره خورده بود بطوریکه اگرکسی صدایم می کرد متوجه نمی شدم.

هندوانه دیگر حرکت نمی کردو به سنگ بزرگی گیر کرده بود.در اینجا آب دو شاخه شده بود ودر دو طرف سنگ حرکت می کرد.مانند چوب دو شاخه تیرو کمان که سنگ را در میان گرفته بودبالای سنگ پلی قرار داشت.خود را به روی پل رساندم و همانجایی که سنگ و هندوانه به هم تکیه داده بودنددراز کشیدموطوری که از کمر به بالا داخل آب خم شده بودم و تلاش می کردم که دستم به هندوانه برسد.گره کیسه پلاستیکی را گرفتم و آنرا از آب بیرون کشیدم ولی سنگینی هندوانه مرا به طرف رودخانه کشاند و به داخل آب شیرجه رفتم.سرم زیر آب بودو پاهایم بالا روی پل قرار داشت.به زور دستانم را به سنگ گیر دادم و خود را بالا کشیدم.لباسهای بالا تنه ام خیس شده بود و آب از آنها می چکید.برای چند لحظه هندوانه را فراموش کردم اما سنگ آن را نگه داشته بود.از روی پل رد شدم و به آن طرف رودخانه خود را رساندم چون هندوانه به آن طرف رودخانه نزدیکتر بود.و این بار کفشهایم که پلاستیکی بود کنار رودخانه گذاشته و پاچه های شلوارم را بالا زدم و خود را به آب زدم.گره کیسه پلاستیکی که هندوانه درونش بود گرفتم و از رودخانه کشیدم بیرون و آنرا به روی زمین گذاشتم و لباسهایم را در آوردم و جلوی آفتاب پهن کردم.پس از ساعتی که لباس ها کمی خشک شدو منهم خستگی بدر کردم بلند شدم و کیسه پلاستیکی را از گره اش گرفتم و به طرف روستا و خانه ام راه افتادم.

در راه برگشتن به خانه ،در نزدیکی روستایمان چندنفراز دوستانم را دیدم.آنها با تعجب پرسیدند آهای محمدجواد هندوانه رااز  کجا آورده ای.

گفتم:از رودخانه گرفته ام.

و آنها با مسخرگی می گفتند مگر رودخانه آدم است یا دکان مش اصغر است که هندوانه به تو بفروشد.زود بگو از کجا آوردی؟وگرنه آنرا از تو می گیریم قاچ می کنیم ،می خوریم ،و هیچی هم به تو نمیدهیم.و من که دروغ نگفته بودم برای چندمین بار به آنها گفتم که از آب گرفته ام .تا اینکه بالاخره خسته شدند و راهشان را کشیدندو رفتند.

به خانه که رسیدم در باز بود.داخل رفتم.پدرم مثل همیشه داشت بال چندکبوتری را که تازه ،خریده بود قیچی می کرد تا موقع پرواز از خانه دورتر نرودتا وقتیکه مسیر لانه را یاد گرفتند دیگر گم نمی شوند و برای چند تای دیگر هم علامت می گذاشت.و تخم هایی هم که گذاشته بودند جمع می کرد و به برادر و خواهر کوچکم می داد بخورند که زودتر زبان باز کنند و حرف بزنند.

و مادرم که مشغول وصله کردن شلوار برادرم برای چندمین بار بود.پدرم تا چشمش به من و هندوانه افتاد پرسید:

- هندوانه را از کجا آوردی؟

- از رودخانه گرفتم.

-مگرتخم هندوانه را در آب رودخانه کاشتند.زود ببر از همان جایی که آوردی سرجایش بگذار.این لقمه ها از گلوی ما پایین نمی رود.اگر کسی هم به تو داده می گفتی صدقه قبول نمی کنیم.اگرداشتیم می خوریم اگرنداشتیم نمی خوریم........

مادرم که از صدای بگو مگوی ما سرش را بلند کرد و مرا دیدگفت:این همه وقت کدام گوری بودی.

-رفته بودم کنار رودخانه که این هندوانه را در آب دیدم دنبالش کردم تاگرفتمش.

-بچه چرا دروغ میگی،هندوانه به این بزرگی توی رودخانه چه می کند؟زودباش زود از این جا ببرش بیرون.اصلا بنداز آشغالی.حتما صاحبش راضی نیست.یا الان دارد دنبالش می گردد.

-ولی صاحبی نداشت.از فاصله خیلی دور آنرا از آب گرفتم صاحبش را ندیدم.

-همین که گفتم.

با خستگی زیادی که در بدنم بود وسط حیاط بلاتکلیف مانده بودم که چه کار کنم.حیف از آن همه زحمت.ظهربود.خورشید مانند سینی بزرگ طلایی وسط آسمان بود.آرام به دور خود چرخی زدم که چشمش به در طویله افتاد.یواشکی رفتم به داخل طویله که گوشه حیاط بود.در کناری از آنجا مقداری کاه و علوفه جمع شده بود دولا شدم آنها را کنار زدم و هندوانه را زیرشان قایم کردم که ضربه محکمی به پشتم زده شد بطوری که با صورت افتادم روی علوفه ها و مقداری از آنها به داخل دهان و سوراخهای بینی فرو رفت.سریع بلند شدم و پشت سرم را نگاه کردم که بز سیاه که گوشه طویله مرا دیده بود وبرای خوردن هندوانه دندان تیز کرده بود.محکم زدم لای گردنش واو را از طویله بیرون کردم و هندوانه را برداشتم و از خانه زدم بیرون.

قلبم از شدت خستگی و عصبانیت تندتر می زد.نخ بادبادکی که دست پسربچه ای بود نگاهم را برای دیدن بادبادک به آسمان کشاند.که چشمم افتاد به پرچم سه رنگ مدرسه که بالای میله بلندی بود و باد آنرا تکان می داد.به فکرم رسیدکه هندوانه را در حیاط مدرسه قایم کنم. چون تابستان مدرسه تعطیل بودوکسی در آنجا رفت و آمد نمی کرد.اما در مدرسه قفل بود .کلید آن هم در دست مدیر است و مدیر هم تابستان در شهر است.پس چه کنم؟به یادم آمد که آجرهای قسمتی از دیوار مدرسه ریخته است و دیوار کوتاه شده می شود از آنجا وارد مدرسه شد.به سختی خود و هندوانه را از روی دیوار شکسته مدرسه به داخل حیاط رساندم.به کنار دیواررفتم.کپه ای خاک و سنگ در آنجا ریخته شده بود.لای آنها را باز کردم و تا جایی برای قایم کردن هندوانه باشد هندوانه را در آنجا گذاشتم و رویش رابا خاک وسنگ پوشاندم.سپس به خانه برگشتم.پدر و مادرم وقتی که دیدند دستم خالی است دیگر چیزی نگفتند.

آن شب در خواب ماجرای روز پیش را بخواب می دیدم.و نیز خواب دیدم که زمان بریدن هندوانه با چاقو دستم را بریدم و خونش آنقدر زیاد بود که تمام لباسها و بدنم را خیس کرد.بیدارکه شدم دیدم برادرم لیوان آبی را که خورده روی  من ریخته بود.

لباسهایم را عوض کردم.از خانه بیرون رفتم به طرف مدرسه تا ببینم هندوانه سرجایش است یا نه؟نزدیک مدرسه با تعجب دیدم که در مدرسه باز است و بچه ها با پدر و مادرشان رفت و آمد می کنند.قدمهایم را تندتر کردم و خیلی سریع خود را به کپه خاک و سنگ درون حیاط مدرسه رساندم.

آنجا دست نخورده بود . به دفترمدرسه رفتم که آقای حیدری مدیر مدرسه پشت میز نشسته بود.سلام کردم و جلورفتم.پرسیدم آقا مگر مدرسه تعطیل نیست؟اوگفت:ثبت نام کلاس اول هاست توچرا آمدی؟

-هیچی آقا،همین جوری!خواستم ببینم چه خبراست؟ولی انگار به من شک کرده بود.

-در طول سال تحصیلی غیبت زیاد داری حالا که مدرسه تعطیل است آمدی؟راستش را بگو کاری داری؟چیزی می خواهی؟

-نه آقا!شما کارتان را انجام بدهید.اگرکاری هست تا من هم به شما کمک کنم.

ظهرشد و دیگر کسی برای ثبت نام نیامد.آقای حیدری می خواست در مدرسه را قفل کند و برود به او گفتم آقااجازه ما با شما کاری داریم.

-نگفتم حتما کاری داری که آمده ای مدرسه.خوب حالا کارت چیست؟

و من قصه هندوانه را از اول تا آخر برایش تعریف کردم و قرار شد که به خانه ما بیایدو با پدر و مادرم صحبت کند و آنها را راضی کند و قبول کنند و من هندوانه را از رودخانه گرفته ام و خدای نکرده از کسی ندزدیده و کسی هم به من نداده است .

برای ناهار هر دو با هم به خانه ما رفتیم .غذای درست و حسابی نداشتیم .اما آقای حیدری آدم خوبی بودو به ما خرده نمی گرفت.

بعدبا پدر و مادرم صحبت کردو آنها را راضی کرد و آنها هم قبول کردند که خوردن هندوانه اشکالی ندارد.

بعداز ناهار هردو با هم به مدرسه رفتیم وهندوانه را از زیر کپه خاک و سنگ بیرون آوردیم.هندوانه همچنان داخل کیسه پلاستیک بود که در آن با گره محکمی بسته شده بود.آن را به خانه آوردیم .مادرم یک سینی بزرگ با یک چاقویی آورد. در وسط اتاق گذاشت.من از همه اجازه گرفتم که خودم به هندوانه چاقوبزنم که صدای قاچ شدن آن که قرچ صدا می دهد بشنوم.در کیسه را باز کردم .خواهر و برادر کوچکم دوطرف سینی هندوانه نشسته بود و چشمشان به هندوانه بود و منتظر بود که من می خواهم با آن چکار کنم.با دو دست هندوانه را از کیسه بیرون آوردم و در وسط سینی گذاشتم که دیدم هندوانه خود به خود به دو نیم شد و از درون آن آشغال غذا و پوست میوه گندیده و استخوان مرغ که بوی گندیدگی آنها خانه را پر کرده بود به بیرون ریخته شد.همه با تعجب به این منظره زشت نگاه می کردیم و نمی دانستیم که بخندیم و یا ناراحت شویم.که البته من از ناراحتی اشکم سرازیر شد و خیلی سریع همه آنها را جمع کردم وبه بیرون از خانه بردم و جلوی آقای حیدری و پدر و مادر و بچه ها خیلی خجالت کشیدم.دو روز دیگر آقای حیدری به خانه ما آمد ولی این بار با یک هندوانه ای که به اندازه هندوانه کوچکتر داخل کتاب ریاضی بود .آن را برای ما آورده بود.که با مخالفت پدرم روبرو شد.زیرا قبول نمی کرد و می گفت ما که نیاز مندنیستیم ولی بعد با اصرار آقای حیدری قبول کرد و با این کار همه ما خوشحال شدیم و خاطره شیرین برایمان بجاگذاشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 10:39  توسط ویدا شفاف  | 

با لالایی هایش به خواب می رفتم و با صدای شکمم بیدار می شدم . موهایم همیشه ژولیده بود که دندانه های شانه را نشمرده اند تا بحال گل سرها ستاره ها بودند بر روی سیاهی شب موهایم که به دلم مانده بود چشمک زدن این ستاره ها را .و آن موجودات ریز و درشت جا گرفته بر روی بدنم ، کجا بود آن لباسهای نو و تا نخورده .

بر روی نیمکت مدرسه زیاد ننشسته که پاهایم آویزان بود . با دندانهای شیری روزهای عموم رامی جویدم .لباسهایم قطع کوچک شده تاریخ زندگی مادرم را ورق می زد .برای موهایم همیشه از طناب لباسها تقلید می کردم که مبادا برای کوتاه کردنشان دینی به گردنمان باشد .نمره ی کفشهایم با عدد کوکهای کهنه گیش برابر بود که البته به سی نمی رسید .

کلمه ها در مشقهایم همیشه تا برداشته کهنه کاغذ های پسر همسایه مان بود .و با ناله نه سودا که با باله می رقصیدیم و من می خواستم که با نام پدر بر بام عشق مادری باشم . ای کاش این با خدایان دوران ما ناخدا نمی شدند .و کمی سن مرا با کار در نمی آمیختند و این نامهربانان به ظاهر مهربان می آموختند که مرا  دریابند .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 14:38  توسط ویدا شفاف  | 

آبراه

موهایش سفید و بلند و دو تا گوشهای نوک تیزش دوازده تا از صد کم داشت. چشماش دو چراغ راهنمایی که عبور آزاد است. در روز روشن مردمکش عدد یک را نشان می داد و در شب پولکی درشت می شد و خودنمایی می کرد. دست و پاهایش کوتاه که موقع راه رفتن یک توپ پشمالو بوده اما وقتی که می نشست و پشتش را قوز می کرد و گوشهایش را تیز و دُم را دور خود جمع می کرد ظاهرش دیدنی بود. اسمش را «ایرنا» گذاشته بودم گربه ای بود خانگی و لوس که غذایش فقط گوشت پخته بود و سویس و کالباس. اصلاً دنبال شکار موش و یا در کمین ماهی داخل تنگ نبود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:3  توسط ویدا شفاف  | 

داستان صفرها

                                                             نوشته ی ویدا شفاف

 

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود.

 

6تا صفر در همسایگی هم زندگی می کردند، صفر سیاه، صفر سبز، صفر قرمز، صفر آبی، صفر سفید، صفر زرد.

 

یک روز صبح جمعه با هم قرار گذاشتند به گردش بروند. آن هم پیاده. پس کوله پشتی های خود

را برداشتند و کفش های راحتی و لباس ورزش پوشیدند و به راه افتادند. هنوز شروع به حرکت نکرده بودند که صفر سیاه با ساعتش وقت را گرفت و به سرعت شروع به حرکت کرد و در نقطه ای دورتر ایستاد و شروع کرد به خندیدن وقتی که به او رسیدند علت این کارش را پرسیدند گفت: من از صفر تا 100 هستم یعنی شتاب هر ماشینی. »

 

صفر سبز گفت: «ولی من در جلو هر عددی قرار بگیرم آن را ده برابر اشافه می کنم.» مثلاً همین عدد 10 که اگر من در جلو آن بایستم می شود 100 یعنی ده برابر جالبه؟ نه!».

 

صفر قرمز با ناراحتی ولی کمی با شیطنت گفت: «من همیشه در کنار شاگردان تنبل و درس نخوان هستم. مثلاً نمره ی دیکته : صفر قرمز نمره ی ریاضی: صفر قرمز و....».

 

صفر سفید گفت: « من مربوط به آنهایی هستم که زندگی و کارشان را از ابتدا با من شروع میکنند و اگر قوس و با اسمان و با اراده باشند. من را در کنار ارقام دیگر قرار می دهند و زندگی خود را ده ها برابر افزایش می دهند و من هم در کنار آن ها خواهم بود.»

 

صفر آبی گفت: « و هر ماشینی که من را داشته باشد قیمتش بالا است و طرفدارانش آدم های پولدار و با کلاسی هستند. مثلاً ماشین های صفر...»

 

صفر زرد که از همه کوچک تر بود و به نظر نمی آمد گفت: « من را این جوری نگاه نکنید، من به این کوچکی در بزرگ ترین عدد دو رقم دنیا که شرب شوم آن را نیست و نابود می کنم. مساوی با صفر.

 

                                                                          از خرم آباد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:12  توسط ویدا شفاف  | 

داستان صفرها

                                                                   نوشته ی ویدا شفاف

 

 یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود.

6تا صفر در همسایگی هم زندگی می کردند، صفر سیاه، صفر سبز، صفر قرمز، صفر آبی، صفر سفید، صفر زرد.

یک روز صبح جمعه با هم قرار گذاشتند به گردش بروند. آن هم پیاده. پس کوله پشتی های خود را برداشتند و کفش های راحتی و لباس ورزش پوشیدند و به راه افتادند. هنوز شروع به حرکت نکرده بودند که صفر سیاه با ساعتش وقت را گرفت و به سرعت شروع به حرکت کرد و در نقطه ای دورتر ایستاد و شروع کرد به خندیدن وقتی که به او رسیدند علت این کارش را پرسیدند گفت: من از صفر تا 100 هستم یعنی شتاب هر ماشینی. »

صفر سبز گفت: «ولی من در جلو هر عددی قرار بگیرم آن را ده برابر اشافه می کنم.» مثلاً همین عدد 10 که اگر من در جلو آن بایستم می شود 100 یعنی ده برابر جالبه؟ نه!».

صفر قرمز با ناراحتی ولی کمی با شیطنت گفت: «من همیشه در کنار شاگردان تنبل و درس نخوان هستم. مثلاً نمره ی دیکته : صفر قرمز نمره ی ریاضی: صفر قرمز و....».

صفر سفید گفت: « من مربوط به آنهایی هستم که زندگی و کارشان را از ابتدا با من شروع می کنند و اگر قوس و با اسمان و با اراده باشند. من را در کنار ارقام دیگر قرار می دهند و زندگی خود را ده ها برابر افزایش می دهند و من هم در کنار آن ها خواهم بود.»

صفر آبی گفت: « و هر ماشینی که من را داشته باشد قیمتش بالا است و طرفدارانش آدم های پولدار و با کلاسی هستند. مثلاً ماشین های صفر...»

صفر زرد که از همه کوچک تر بود و به نظر نمی آمد گفت: « من را این جوری نگاه نکنید، من به این کوچکی در بزرگ ترین عدد دو رقم دنیا که شرب شوم آن را نیست و نابود می کنم. مساوی با صفر.

 

                                                                           از خرم آباد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 10:42  توسط ویدا شفاف  |